تهی بود و نسیمی
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود
و
زمزمه ای
لب بود و نیایشی
" من " بودم
و
" تو" یی
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
روزی از روزها
شبی از شب ها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هرچه دور تر بیفتم
تا هر چه دیر تر بیفتم
هر چه دیر تر دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک لحظه یا یک گام
پیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم
افتاده باشم و جان داده باشم
همین ...
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
ماه در اوج آسمان می رود
و ما در گوشه ای از شب
همچنان به گفت و گوی دست ها
گوش فراداده ایم و ساکتیم
ودر چشم های هم ، یک دیگر را می خوانیم
در چشم های هم یک دیگر را می بخشیم
و
من همه دنیا را در چشم های او می بینم
و
او همه دنیا را در چشم های من می بیند
و
ما در چشم های هم ساکتیم
و
در چشم های هم می شنویم
و
در چشم های هم یک دیگر را می شناسیم
یک دیگر را می بینیم
و
چشم در چشم هم
گوش به زمزمه ی لطیف و مهربان دست ها خاموشیم
و
ماه در اوج آسمان می رود ...
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگزار سر به سينه ام تا بگويمت
اندوه چيست ، عشق كدام است ، غم كجاست
بگزار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
بيمار خنده هاي تو ام بيشتر بخند ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرمتر بتاب ، گرمتر بتاب
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
باران ببار و من را با خودت ببر
باران ببار مي خوام خيس خيس شوم
باران ببار و اين اشک هايم را پنهان کن
باران ببار مي خوام برايم از عشق بگو
باران ببار مي خوام با ذره ذره ي وجودم عشق را احساس کنم
باران مي خواهم وجودم را سر شار از اشک کني چون تو هم اشک آسماني پس بگذار اشک هايم غريب نباشند
باران ببار تا اندوه نگاهم را بفهمد
باران ببار تا چتر عشق را باز کنم
باران ببار بر من و او ببار
ببار و مارا به دياري ديگر ببر
باران خسته ام از کوير بودن .باران آباد کن قلب شکسته ام را
باران ديگر نمي خواهم غروب باشم
باران نمي خوام آسمان دلم مثل شب اشک آلود باشه
باران ببار و تنهايي و غم را از من بگير
باران من را جان و دلم را با خودت ببر چون ديگه نمي خوام تو دردنياي غم باشم
باران ببار که مي خواهم در آن دنيا فرياد بزنم دوستش دارم تا شايد بفهمد
بارا ن ببار ....
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
تنها دلیل من که خدا هست
این جهان زیباست
و این حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدرمژه برهم زدنی
شبی در دل خود قدم می زدم
هوای تورا هم رقم می زدم
هوس کرده بودم ببارم کمی
بگویم ازآن سوز بی همدمی
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیرازدوست اینجا
خدایا این منم یا ، اوست اینجا
![]()
![]()
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تهایی
چقدر هم تنها ، خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
و
دچار یعنی عاشق
و
فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچکی دچار آبی بیکران شود
نه ، وصل ممکن نیست
همیشه فاصــــــــــــــــــــــــله ای هست
دچار باید بود
و گر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد ...
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز
خیالت چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
به هرسو چشم من رو می کند فرداست
و
من آنجا
چشم در راه تو ام
و
ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تورا ازدور می بینم ، که می خندی و می آیی
تورا دربازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید
ای دوست
وگربختم کند یاری ، در آغوش توام
ولی افسوس؟! .....
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
حرفهایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کس به اندازه حرفهایی است
که برای نگفتن دارد
و کتابهایی نیزهست برای ننوشتن
ومن اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت ...
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه ، وقتی که تو ، لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه ، وقتی که تو چشمانت را
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه جان سوخته ، می گردانی
موج تشویشی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق پرپرم می کند
ای غنچه رنگین پر پر!!
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزار ابدیت را می بینم
پیش از این سوی نگاهت ، نتوانم نگریست
اهتزار ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست ؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ...
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
بس که جفا زخارو گل ، دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن ، پای برون کشیده ام
شمع طرب زبخت ما ، آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من ، عشق به جان خریده ام
حاصل دور زندگی ، صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای ، من زجهان بریده ام
تا به کنار من بُدی، بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام
تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی ، من به خدا رسیده ام
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
خدایا ببین در به در اشک و آهم
غریقی نشسته به موج نگاهم
ببین در دل شب نشان از تو جویم
هوای تو دارم ، سخن با تو گویم
تو این جان عاشق به من داده ای
دلی چون شقایق به من داه ای
یه یادت همه شب دل من خدایا
دراین سینه خسته چونان نی بنالم
نیستان جانم به بانگ جرس ها
به خون خفته اکنون که تا کی بنالم
تو این جان عاشق به من داده ای
دلی چون شقایق به من داده ای
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
نوروز ۸۷ مبارک باد

نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت

وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شوند و سرزمین هایی که می پیمایی بر بزرگی تو اضافه می کنند.
دویدن بیاموز ، چو ن هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر
وپرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا شی برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی . من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی وپرواز را از درخت!
باد ها از رفتن به من چیزی نگفتن ، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند .
پلنگان دویدن را یادم ندادند ، زیرا آنقدر دویده بودند و دریده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند.
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت ، کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید و درختی که اسیر دل خاک بود ، از پرواز بسیار می دانست .
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز ، دویدن که آموختی پرواز را
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری ، دویدن بیاموز ، زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی و پرواز را یاد بگیر زیرا روزی باید از خودت تا خدا پرواز کنی
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت

او ز من رنجيده است
آن دو چشم نكته بين و نكته گير
در من آخر نكته اي بد ديده است
من چه مي دانم كه او
با چه مقياسي مرا سنجيده است؟
من همان هستم كه بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه خود ديده است
بيوفائي مي كند تا بلكه من
دور از ديدار او عاقل شوم
او نمي داند كه من
دوست مي دارم جنون عشق را
من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم
نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران
اگر كه بيايي

نوشته شده توسط الهام نیک خواه در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بگذار سر به سینه من تاکه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY